یک روز دیگر است و دلم جای دیگر است
من شکوه هام رنگ تمنای دیگر است
ما را نصیب نیست خوشی های روزگار
این زندگی حواله به دنیای دیگر است
ما آنچنان اسیر شب بسته گشته ایم
کاینگونه پر گلایه و سرگشته گشته ایم
روزی دگر شود که بیایی و بنگری
ای آرزو که ما زتو هم خسته گشته ایم
* * *
ناجی
بگذار دل بسوزد و غم قالب افکند
این روزگار زخمه به جانهایمان زده
این شعر تا شبان دگر نیز می رود
آنجا که عشق طعنه به فردایمان زده
خود سوزو خود برآی و خود از رنج ها درآی
اینجا کسی به داد دل ما نمی رسد
آن انتظار را که کشیدی چه گویمت؟
ناجی به ساحل است و به دریا نمی رسد
تا بیکران جان
می دانم این تویی که پر از روح تازه ای
سرشار و پر توان
می دانم این منم که غم از گفتگوی تو
می آیدم به سر
می دانم این تویی که زلالی و جاودان
ای مهربان پدر
پدر عزیزم روزت مبارک
پرستش خواسته ام نه آسایش قرین بیهودگی
آوایی از دور فرا می خواندم
در نزدیکی پناهی نیست
زمینی پست با آسمانی که به اوجم نمی برد...
"پرواز را نبرده ام از یاد"
خود را به دست بازی دیگر سپرده ام
اینک که قلب من
در سرنوشت خویش به حیرت نشسته است...
* * * *
به دیاری پای نهادم که بدان تعلقیم نیست
و بدین بی تعلقی چندان خو کرده ام
که راه رفته را برگشت معجزتی باید...
ما در عبور همواره ها
با باورهای خویش زنده ایم
در تشویشهای خویش مانده ایم
در کدام بهار شکوفه خواهی کرد
و در کدامین جوانه سبز خواهی شد؟
دررخوت خیالگونه فصل شاد
در وسعت بی کران سبزینه های دشت
در باران شکوفه های سیب
از کدام شوق لبریز خواهی شد؟
تا کدام عشق سفر خواهی کرد؟
آوای منقطع باران
در گوش بنفشه های وحشی بی تاب
که آشفته می شوند
با دستهای باد
آواز خوان و شاد
امروز زندگی
شعری دگر سرود
زیبا و دلنشین
از سرزمین شبزده باید سفر نمود
هدی نخجیری ۱۳۸۵ .آبرنگ
این دیده ز ویرانی خود لرزید
آواز که را دادی از این ظلمت
از عشق نیاید به دلم رنگی
بیهوده چه می جویی از این حسرت؟
صد روز ز عصیان تو آشفتم
صد بار ز نیرنگ تو لرزیدم
صد توبه نمودم ز پشیمانی
هر بار تو را دیدم و بخشیدم
من روز دگر شوق دگر دارم
امروز هوای تو به دل جاریست
امروز تو را جویم و دلتنگم
فرداش ندانم به چه آهنگیست
هرگز بجز از دل نتوانم یافت
جایی که توان داشت مجال تو
سرمستی باران و بهارانم
پر می کند از یاد و خیال تو
هدی نخجیری ۱۳۸۵. آبرنگ
آیا هیچ اندیشیده ای
که زمستان چه دیر می گذرد از برابرشان؟
آیا هیچ خواسته ای که بشنوی آوای منجمد رکود را
و نوای غم آلود استخوانهای سرمازده را؟
تو نشنیده ای
اگر چه آنان مدام می خوانند
ترانه های سردو غمگین را
و تو گویی که زمزمه ای بیش نیست
و تو گویی که تنها می شنوی
ترانه های عاشقانه را؟!!
تو می گریزی
از حقیقت عصیان بی عدالتی ها
و از چشمان نشسته در انتظار طلوعی که بزداید
شبان سرد و سنگین را
و از عشق سخن می گویی؟!!
و تو چه می دانی از عشق؟
و تو چه می دانی از قلبهای پاک و بی پناهی که
خسته از بیداد زمستان
نشسته در امتداد مشرق
اینچنین ترانه می خوانند:
"بیا ای مهربان خورشید
بیا مارا گناهی نیست
بیا جز چشم تو بر سوز دلهامان نگاهی نیست"
هدی نخجیری ۱۳۸۲ . مداد طراحی
ما را به نقض حادثه نزدیک می کنند
تا بیکران ز واهمه لبریز می کنند
ما را که عاشقیم
مارا که خسته از غم تلخ دقایقیم
وقتی که بغض ها شکنند از غبار غم
وقتی که قلب ها بتپند از ستیزو جور
گویی که حرف عشق
آیا فسانه ایست که در قعر شب نشست ؟
آیا ترانه ایست که از یاد ها گذشت؟
تردید های ما
دیوارها و فاصله هایی دوباره اند . . .
تو ای پاییز بی پروا
زقلب عاشق ما در غروب سرد و مغرورت چه می خواهی؟
به زیر برگبارانت
که ناز باد بر دامان رنگینت هویدا بود
در آن حالی که مجنون می شدیم از التهابی غرق یک تصویر
تو با باران چه می گفتی؟
تو ای بیگانه با خورشید
تو ای گم گشته در باران
به گوش شاخه ها در لحظه های سخت عریانی چه می خواندی؟
سکوت آسمانی را شکستی در شب باران
غرور جاودانی را گرفتی از سپیداران
کنون از این دل حیران زیبایی چه می خواهی؟
زقلب عاشق گم گشته در باران چه می جویی؟
یک روز ز من پرسید
از عشق چه می دانی ؟
یک روز به من خندید
بی عشق نمی مانی
یک روز مرا گم کرد
در آینه پیدا شد
آواز تورا کافی است
بی عشق چه می خوانی ؟
یک روز پریشان شد
بی تاب صدایم کرد
آشفته و حیران شد
در خلوت روحانی
یک بار دگر آمد
تا تاب وتوان باشد
صد بار دگر گم شد
در متن پریشانی
هدی نخجیری بابلسر.۱۳۸۵
بامن کمی بخوان
نه سکوتی است دلپذیر
از جنس بی کرانه ترین لحظه های ناب
با من کمی بمان
هدی نخجیری نوشهر .۱۳۸۴