تو ای پاییز بی پروا
زقلب عاشق ما در غروب سرد و مغرورت چه می خواهی؟
به زیر برگبارانت
که ناز باد بر دامان رنگینت هویدا بود
در آن حالی که مجنون می شدیم از التهابی غرق یک تصویر
تو با باران چه می گفتی؟
تو ای بیگانه با خورشید
تو ای گم گشته در باران
به گوش شاخه ها در لحظه های سخت عریانی چه می خواندی؟
سکوت آسمانی را شکستی در شب باران
غرور جاودانی را گرفتی از سپیداران
کنون از این دل حیران زیبایی چه می خواهی؟
زقلب عاشق گم گشته در باران چه می جویی؟
یک روز ز من پرسید
از عشق چه می دانی ؟
یک روز به من خندید
بی عشق نمی مانی
یک روز مرا گم کرد
در آینه پیدا شد
آواز تورا کافی است
بی عشق چه می خوانی ؟
یک روز پریشان شد
بی تاب صدایم کرد
آشفته و حیران شد
در خلوت روحانی
یک بار دگر آمد
تا تاب وتوان باشد
صد بار دگر گم شد
در متن پریشانی
هدی نخجیری بابلسر.۱۳۸۵
بامن کمی بخوان
نه سکوتی است دلپذیر
از جنس بی کرانه ترین لحظه های ناب
با من کمی بمان
هدی نخجیری نوشهر .۱۳۸۴