هدی نخجیری ۱۳۸۵ .آبرنگ
این دیده ز ویرانی خود لرزید
آواز که را دادی از این ظلمت
از عشق نیاید به دلم رنگی
بیهوده چه می جویی از این حسرت؟
صد روز ز عصیان تو آشفتم
صد بار ز نیرنگ تو لرزیدم
صد توبه نمودم ز پشیمانی
هر بار تو را دیدم و بخشیدم
من روز دگر شوق دگر دارم
امروز هوای تو به دل جاریست
امروز تو را جویم و دلتنگم
فرداش ندانم به چه آهنگیست
هرگز بجز از دل نتوانم یافت
جایی که توان داشت مجال تو
سرمستی باران و بهارانم
پر می کند از یاد و خیال تو
هدی نخجیری ۱۳۸۵. آبرنگ
آیا هیچ اندیشیده ای
که زمستان چه دیر می گذرد از برابرشان؟
آیا هیچ خواسته ای که بشنوی آوای منجمد رکود را
و نوای غم آلود استخوانهای سرمازده را؟
تو نشنیده ای
اگر چه آنان مدام می خوانند
ترانه های سردو غمگین را
و تو گویی که زمزمه ای بیش نیست
و تو گویی که تنها می شنوی
ترانه های عاشقانه را؟!!
تو می گریزی
از حقیقت عصیان بی عدالتی ها
و از چشمان نشسته در انتظار طلوعی که بزداید
شبان سرد و سنگین را
و از عشق سخن می گویی؟!!
و تو چه می دانی از عشق؟
و تو چه می دانی از قلبهای پاک و بی پناهی که
خسته از بیداد زمستان
نشسته در امتداد مشرق
اینچنین ترانه می خوانند:
"بیا ای مهربان خورشید
بیا مارا گناهی نیست
بیا جز چشم تو بر سوز دلهامان نگاهی نیست"
هدی نخجیری ۱۳۸۲ . مداد طراحی
ما را به نقض حادثه نزدیک می کنند
تا بیکران ز واهمه لبریز می کنند
ما را که عاشقیم
مارا که خسته از غم تلخ دقایقیم
وقتی که بغض ها شکنند از غبار غم
وقتی که قلب ها بتپند از ستیزو جور
گویی که حرف عشق
آیا فسانه ایست که در قعر شب نشست ؟
آیا ترانه ایست که از یاد ها گذشت؟
تردید های ما
دیوارها و فاصله هایی دوباره اند . . .