یک روز ز من پرسید
از عشق چه می دانی ؟
یک روز به من خندید
بی عشق نمی مانی
یک روز مرا گم کرد
در آینه پیدا شد
آواز تورا کافی است
بی عشق چه می خوانی ؟
یک روز پریشان شد
بی تاب صدایم کرد
آشفته و حیران شد
در خلوت روحانی
یک بار دگر آمد
تا تاب وتوان باشد
صد بار دگر گم شد
در متن پریشانی
هدی نخجیری بابلسر.۱۳۸۵