تو ای پاییز بی پروا
زقلب عاشق ما در غروب سرد و مغرورت چه می خواهی؟
به زیر برگبارانت
که ناز باد بر دامان رنگینت هویدا بود
در آن حالی که مجنون می شدیم از التهابی غرق یک تصویر
تو با باران چه می گفتی؟
تو ای بیگانه با خورشید
تو ای گم گشته در باران
به گوش شاخه ها در لحظه های سخت عریانی چه می خواندی؟
سکوت آسمانی را شکستی در شب باران
غرور جاودانی را گرفتی از سپیداران
کنون از این دل حیران زیبایی چه می خواهی؟
زقلب عاشق گم گشته در باران چه می جویی؟