آیا هیچ اندیشیده ای
که زمستان چه دیر می گذرد از برابرشان؟
آیا هیچ خواسته ای که بشنوی آوای منجمد رکود را
و نوای غم آلود استخوانهای سرمازده را؟
تو نشنیده ای
اگر چه آنان مدام می خوانند
ترانه های سردو غمگین را
و تو گویی که زمزمه ای بیش نیست
و تو گویی که تنها می شنوی
ترانه های عاشقانه را؟!!
تو می گریزی
از حقیقت عصیان بی عدالتی ها
و از چشمان نشسته در انتظار طلوعی که بزداید
شبان سرد و سنگین را
و از عشق سخن می گویی؟!!
و تو چه می دانی از عشق؟
و تو چه می دانی از قلبهای پاک و بی پناهی که
خسته از بیداد زمستان
نشسته در امتداد مشرق
اینچنین ترانه می خوانند:
"بیا ای مهربان خورشید
بیا مارا گناهی نیست
بیا جز چشم تو بر سوز دلهامان نگاهی نیست"