هدی نخجیری ۱۳۸۵ .آبرنگ
این دیده ز ویرانی خود لرزید
آواز که را دادی از این ظلمت
از عشق نیاید به دلم رنگی
بیهوده چه می جویی از این حسرت؟
صد روز ز عصیان تو آشفتم
صد بار ز نیرنگ تو لرزیدم
صد توبه نمودم ز پشیمانی
هر بار تو را دیدم و بخشیدم
من روز دگر شوق دگر دارم
امروز هوای تو به دل جاریست
امروز تو را جویم و دلتنگم
فرداش ندانم به چه آهنگیست
هرگز بجز از دل نتوانم یافت
جایی که توان داشت مجال تو
سرمستی باران و بهارانم
پر می کند از یاد و خیال تو